تبليغاتX
ღღ... عشق ابدي منღღ

ღღ... عشق ابدي منღღ

عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.عشق به شکل پرواز پرندست عشق خواب یه آهوی رمندست.

file:///C:/Users/DS/Desktop/23.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 22:47  توسط دختر پاييزي  | 

..........

 

از صدایم اشک می بارد


آه من تنهاترین، تنهای این دنیام


هیچ یاری، مهربانی، هیچ همدردی


نیست حتی سایه ای اینجا


قلب من عمریست بغضش را فروخورده


اشک های تلخ من هم سخت، تکراریست


هستم اما از تهی هم نیست تر، گویا


بودنم همرنگ مرگی ممتد و جاریست

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 23:12  توسط دختر پاييزي  | 

به چه می خندی؟

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟

به شکست دل من؟

یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی

که دگر تا به ابد نیز فکر خود نیست؟

خنده دار است، بخند


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 23:0  توسط دختر پاييزي  | 

...؟!

 

 نمی دانم چرا امشب دل نیلوفری پژمرد
چرا پروانه عشقی درون پیله اش افسرد
نمی دانم چرا عاشق نباید شادمان باشد
چرا بی خانه و تنها چرا بی همزبان باشد
نمی دانم کدامین دل برایم تنگ می گردد
به دنبال مزار من کدامین چشم می گردد
نمی دانم کجا این دل به مسلخ برده خواهد شد
کجا آوازه دردم زخاطر برده خواهد شد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 22:22  توسط دختر پاييزي  | 

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه اما معنیش رو

شاید سالها طول بکشه تا بفهمی ...

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه

کردن هر کدومش دل شیر می خوادنگران

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ،

شکنجه روحی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا,هق

هق شبونه, افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و

دلواپسی و ...

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی

راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته

میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا  

معنی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:48  توسط دختر پاييزي  | 

بميرم راحت ميشی؟

گه با موندن من غم تو دلت جون ميگيره

ميميرم که تا ابد قلب تو اروم بگيره smiliesmilie

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:33  توسط دختر پاييزي  | 

emo story ” خون تا سر حد “

emo club - emo story

ساعت ۶ غروبب بود پسرک تازه از سر کار اومده بود/ موبایلش زنگ خورد… با دیدن شماره ذوق زده شد آدلینا دوست دخترش بود/قرار گذاشته بودن با هم ازدواج کنن… تلفنشو جواب داد صدای آدلینا میلرزید بدون سلام بهش گفت ساعت ۹/۳۰ پارک باش(همون جایی که اولین بار همدیگرو دیده بودن) پسره خیلی متعجب بود رفت خونه لباساشو عوض کرد ساعتو نگاه کرد هنوز ساعت ۷ بود خیلی دلش گرفت / باید انتظار میکشید بلاخره عقربه ها ساعت ۹ رونشون دادن آماده شد که بره وسطای را خواست یه شاخه نرگس بگیره اما این کارو نکرد چون آدلینا از این کار متنفر بود اون می گفت اینا همش دوروغه پسرک هم چون میدونست آدلینا از دوروغ بدش میاد گل نگرفت… ساعت ۹/۴۵ رسید/ آدلینا روی صندلی صورتی نشسته بود پارک خیلی خلوت بود کلاغ ها پیداشون نبود انگار یکی اونجارو طلسم کرده بود پسرک خواست اونو غافلگیر کنه/اما وقتی دخترک رو دید متعجب شد چون تو دست آدلینا تموم هدیه هاشو دید…

همه ی هدیه هایی که پسرک واسش خریده بود پسرک همه چی رو متوجه شد پاهاش سست شده بود نمیتوست حرفی بزنه که دختره لباشو تکون داد کلماتو پشت سر هم شلیک کرد همه ی کلمات تو قلب پسرک فرو رفت/پسر از میان حرف های دختره کلماتی رو متوجه شد… ادلینا میگفت منو فراموش کن… اشک پسرک تمام طول بدنش رو طی کرد/به چشماش رسید/پسرک خواست اجازه ی رهایی به اشکاش بده… اما به یاد حرف های آدلینا افتاد/ اون گفته بود هیچوقت به خاطرش گریه نکنه چون طاقت دیدن اشک های اونو نداره/پسرک داشت دیوونه میشد… دهانشو باز کرد کلماتو شکسته به کار برد/از میان کلماتش میشد فهمید منظورش چیه… به دخترک میگفت تو حتی گریه کردن رو از من گرفتی… بغضشو بلعید / با صدایی لرزان که آثار تنفر درش بیداد می کرد گفت: آدلینا چرا باید تورو فراموش کنم؟؟؟؟!!!! آدلینا خیلی آروم گفت:چون دوستت دارم عزیزم… پسرک صدای کلاغ هارو شنید/چند تا کلاغ شوم داشتن به سمتشون میومدن/پسرک ترسیده بود… نمیخواست بعد از رسیدن کلاغ ها اونجه باشه/پاهاش سست شده بود خون تو رگاش جریان نداشت/دخترک با صدای بلند قهقهه می زد… پسرک از توی جیب پالتوش یه کاتر مشکی بیرون آورد/می خواست همنشینی تیغ رو با رگاش احساس کنه آخه خیلی واسه خون دلتنگ شده بود/تیغ رو روی رگ گردنش گذاشت… با تمام وجود رگ گردنشو لمس کرد/خون سردشو روی گردنش حس کرد… اولش درد … سوزش… و سپس مرگ… کلاغ ها با دیدن این صحنه ترسیدند/شروع کردن به صروصدا کردن… دخترک پیش خودش گفت اگه منو دوست داشت خودشو نمیکشت… خون پسرک جوشید و جوشید/آن قدر جوشید که آدلینا رو بلعید/کلاغ ها پریشان بودن… دیگه راهی واسه فرار اونا هم وجود نداشت… پارک غرق در خون پسرک شده بود/کلاغ ها نا امید شده بودند… دیگه هیچ راه فراری نبود پسرک داشت انتقامشو می گرفت/کلاغ ها با خون پسرک مخلوط شدن… صدایی آشنا به گوش می رسید/صدایی که می گفت:مدتی است که به خون تشنه بودم… اما حالا سیراب شدم… این صدا صدای عشق بود…


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10:20  توسط دختر پاييزي  | 

کلبه


آخ یکی بود یکی نبود

یه عاشقی بود که یه روز

بهت میگفت دوست داره

آخ که دوست داره هنوز

   ***

دلم یه دیوونه شده

واست یه جا داره هنوز

از دل دیوونه نترس

آخ که دوست داره هنوز

   ***

شب که میشه به عشق تو

غزل غزل صدا میشم

ترانه خون قصه ی تموم عاشقا میشم

   *** 

گفتی که با وفا بشم

سهم من از وفا تویی

سهم من از خودم تویی

سهم من از خدا تویی

     ***

گفتی که دلتنگی نکن

آخ مگه میشه نازنین؟

حال پریشون منو

ندیدی و بیا ببین

   ***  

شب که میشه به عشق تو

غزل غزل صدا میشم

ترانه خون قصه ی تموم عاشقا میشم...

    ***

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10:16  توسط دختر پاييزي  | 

وحشت مرموز

خیلی وقتا حضور یه نفر رو در کنار خودم حس می کنم حتی سایه ی تیره و تارش رو می بینم که حرکت می کنه وقتی سرم رو برمی گردونم ... هیچی نیست شاید روح خسته خودمه که چشمش رو از من برنمی داره



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10:14  توسط دختر پاييزي  | 

در حسرت اشک

بعضی وقتا دلم می گیره . دوست دارم گریه کنم . اونقدر که آروم بشم . بعضی وقتا هم اصلا نمی تونم گریه کنم . دلم اونقدر گرفته که حتی نمی تونم گریه کنم . اون وقته که احساس می کنم هر ثانیه به اندازه یک ساعت از عمرم می گذره . ولی دیگه برام اهمیت نداره افسوس

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10:0  توسط دختر پاييزي  | 

عشق نافرجام

یه شب زمستونی دیگه
میرم کنار پنجره و یه سیگار روشن می کنم
خیره میشم به بارش برف
نگاهم با دوردست ها گره می خوره
برمی گردم به گذشته های دور
ای کاش الان پیشم بود
یه آرزوی محال

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 9:57  توسط دختر پاييزي  | 

و آن روز که رفتی

و آن روز که رفتی یاسها مردند

و برگهای خزان زده ی عمر یک یک افتادند

و قلب من کنار بوته ی یاسها پژمرد

و قلب تنهایم دوباره پرپر شد...

هوای ابری شهر در نگاه من خفته ست

و سیل غم و درد قلب تنها را

دوباره آزرده ست

صدا من امروز از عمیق ترین جایه این سینه ست

فغان و ناله و درد

سرود من مرده ست

و یار من انگار

چقدر آسوده ست

از این جدایی ها ز بی وفایی ها

خدا کند دل او همچو آسمان قشنگ

همیشه آبی باد...

خدا کند دل او همچو نام زیبایش

همیشه رنگین باد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 9:48  توسط دختر پاييزي  | 

سکوت اجباریست

چند وقتیست کار ها تکراریست

روز و شبها از محبت خالیست

تیک و تاک ساعت دیواریست

از ازل تا به ابد تنهایست

قسمت این دل من حیرانیست

عاشق و شیفته ی تو شد

عاشقی ،شیفتگی رسوایست

دل من گرچه باز تنها زیست

لحظه هایم چون سکوت اجباریست


+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:23  توسط دختر پاييزي  | 

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم وسر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد وهم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

ای چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفت و گوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گرگشایی چشم دل زیباست دل

دل زروی عشق تو حیران شده

درپی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم  بدان

من ترا بس دوست می دارم   بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دنیا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت ورنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون منست

خصم جان و تشنه ی خون منست

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد ازین حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟

عشق دیرین گسسته تارو پود

گرچه آب رفته بازآید به جوی

ماهی بی چاره اما مرده بود

بعد ازین هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو مارا بس است...


+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:16  توسط دختر پاييزي  | 

فریاد

هیچ کسی اشکی برای ما نریخت

هرکه با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست که حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه برروی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفاعل میزنم

حافظ فالم را گــرفت

یک غزل آمد که فالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 20:10  توسط دختر پاييزي  | 

آخرين ديدار

در اخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه کردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی که توان را
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به ارامی از من  فاصله
گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم
و در دل با خود می گفتم :ای کاش تو
 لحظه ای فقط لحظه ای  می اندیشیدی که
اسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 11:8  توسط دختر پاييزي  | 

یک نفر تا به ابد دلتنگ است...



عشق آبی رنگ است...

اشک ها جاری شد...

در فرو دست انگار ، یک نفر دلتنگ است...

همه ی شهر کنون خوابیدند ،

چشم من بیدار است ،

با تپش های دل پنجره گویی امشب ،

لحظه ی دیدار است...

در دل شهر غریب ،

با تو این عمر گرانمایه رقم خواهم زد ،

در شب تنهایی...

با تو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد...

یاد آن روز بخیر...

فاصله بین من و تو ، فقط نامت بود ،

در میان همگان ،

دل من در سفر عشق خریدارت بود ،

تا افق همسفرت خواهم بود...

با دلم باش که در این وادی

دل مردم سنگ است...

یاد این باش که در پشت سرت ،

یک نفر تا به ابد دلتنگ است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 23:17  توسط دختر پاييزي  | 

شاید این فاصله هرگز به رسیدن نرسد


شاید این فاصله هرگز به رسیدن نرسد

 

  شاید این کالترین قصه به چیدن نرسد   

 

بال پروازی اگرهست به سوغات بیار 

 

 مگذار از قفس این تن به پریدن نرسد

 

از تن خسته من بی تو دراین غربت وادی

 

  سایه ای مانده که شاید به تپیدن نرسد

 

رفته ای زود بیایی ، تو اگر بر دل من

 

  خنجری هست که شاید به بریدن نرسد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 21:27  توسط دختر پاييزي  | 

گاهی تمام آنچه می خواهم ...



گاهی تمام آنچه می خواهم،


دفتری است برای از تو نوشتن،


قلبی که اندوهم را بفهمد


و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد


اینجا و تمام آنچه با من است


بوی خوش تو می دهد


لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند


و من، از عطر سرشار حضورت، مستم


با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را


و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 21:24  توسط دختر پاييزي  | 

از یاد رفته



یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 21:19  توسط دختر پاييزي  | 

چشم های تو

وقتي سكوت ِ دهكده  فرياد مي شود
تاريخ  ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود

تاريخ  ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم
تا كي به اهل  ِ دهكده بيداد مي شود؟

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي  ، دل  ِ من  است كه نوزاد مي شود

با اين غزل  ، به مـُلك  ِ سليمان رسيده ام

اين مرد ِ خسته  ، همسفر ِ باد مي شود

اي ابروان  ِوحشــي  ِتو لشكر ِ مغول!‏
پس كي دل  ِ خراب ِ من  ، آباد مي شود؟

در تو هزار مزرعه  ،  خشخاش ِ  تازه استآدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:40  توسط دختر پاييزي  | 

من فقط تو رو ميخوام... فقط تو...

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد،

حتي اگر مرا از ياد ببري...

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد،

چرا که دوستت دارم...

ديوانه وار عاشقت شدم،

چرا که مهرباني را در تو ديدم...

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي،

و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم...

نه تو از عشق من دست مي کشي،
 و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود...

به خدا سوگند، وجودِ تو در سرنوشتِ من نوشته شده است...

و اگر با مژگانت اشاره اي کني،

فرسنگها را خواهم پيمود...

 چرا که شبِ عشق بسيار طولانيست...

و قلبم در آرزويِ تو مي سوزد...

آنگاه که از برابرِ ديدگانم دور شوي،

خورشيدِ وجودم پنهان مي گردد...

ابرهاي غم و اندوه مرا در برمي گيرد...

و به دنياي غريبي مي برند...

هميشه در قلبم حضور داري...

عشقت زندگيم را گلباران کرده است...

تمامي اين دنيا را،

با قلبي پر از رمز و راز در کنارت طي کرده ام


از طرف دوست گلم: نسيم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 22:50  توسط دختر پاييزي  | 

پاییز را دوست دارم...

 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 10:50  توسط دختر پاييزي  | 

دلم برای رفتن پر میکشد

2825210100103346825S425x425Q85.jpg


باز هم من
غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
چقدر هم سنگین است
میروم
به کجا؟!!
نمیدانم
کجا میروم؟!!
اصلا به مکانش فکر نمیکنم میخواهم بروم؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از خودم
از تو
از شب گریه ها
ازخودم
از خودم
ازخودم ...
ازخودم نیز میگذرم
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 8:54  توسط دختر پاييزي  | 

جدایی

خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم .

جدایی همین است

اینکه با تو باشم و با من باشی  و باهم نباشیم

جدایی همین است

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم

وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 8:49  توسط دختر پاييزي  |